عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

بهانه ی عشق

چکاپ ماه سوم و یه اتفاق بد

پسرک با هوشم قصد داشتم این ماه پیش دکتر نادری نریم آخه چکاپ این ماه را پیش دکتر خدایی رفته بودیم ولی اتفاق بدی افتاد چند روزی  بود که روی زبون کوچیک نازت دونه سفید میدیدم با دکتر نادری تماس تلفنی گرفتم گفت اگه شیر میخوره مهم نیست منم بیخیال شدم چون به خوبی شیر میخوردی تا روز 18/09/1398 بود دیدم وایییییییییییییی دونه ها روی زبونت داره بیشتر میشه وقتی به بابا گفتم گفت بهتر بریم دکتر شکر خدا که رفتیم وقتی به دکتر گفتم دهنت را باز کرد وچراغ انداخت الهی هیچ مادری این صحنه را که من دیدم نبینه زبونت و گوشه لوپت پر شده بود از این دونه های سفید دیگه کنترل خودم را از دست دادم تو خود مطب اشکم پاشید فقط به دکتر میگفتم چرا علتی که این طور ش...
19 آذر 1394

من عاشق این وابستگیم

پسر باهوشم هر روزی که میگذره تو بهم وابسته تر میشی و من عاشق این وابستگیم  اگر من کنارت تا هر زمانی خوابیده باشم شما هم میخوابی و وقتی من صبح زودتر بلند میشم از خواب به نیم ساعت نمیکشه که شما هم بیدار میشی تنها تو بغل من میخوابییی دیگه اصلا روی تخت پارکت نمی خوابی فقط کنار من اگه اونجا باشی هر یک ساعت یکبار بلند میشی وشیر میخوری تا اینکه بیارمت پیش خودم بدجنس مامان امیر محمد عزیزم ولی این وابستگی یک طرفه نیست من بیشتر وابسته شدم لباس هام دیگه بوی تو را میده همش دوست دارم این بو از بین نره این بهترین عطر حتی یک ساعت نمیتونم تنهات بزارم یکبار که رفته بودم ارایشگاه تو پیش مامان مهشید بودی انقدر استرست را داشتم که آرایشگر بهم...
9 آذر 1394

دیدار با دکتر خدایی

گلم پسرم جیگر مامان خیلی وقت بود که همه به همون میگفتند امیرمحمد را پیش دکتر خدایی ببرید بخصوص ممامان بتول ولی من همش میگفتم اخه  چیزیش نیست تا بلا خره تسلیم شدم پیش خودم گفتم بزار این کارم برای این قند عسلم کرده باشم اینترنتی نوبت گرفتم وقتی رسیدیم مطب اونجا بچه هایی بودند که مریض بودند منم از ترس اینکه شما وا نگیری رفتم تو ماشین نشستم به بابا گفتم هروقت نوبتمون شد بهم تل بزن تا ما بیایم خلاصه وقتی رفتیم پیش دکتر آقای دکتر خدایی معاینت کرد وای وقتی دکتر دودستت را گرفت و نشوندت من وبابایی تو ضعف بودیم برات بعد همین طور که با ما حرف میزد شما واسش میخندیدی خلاصه دکتر و پرستار شروع کرده بودند باهات به بازی کردن انگار از همیشه س...
9 آذر 1394